خرید بک لینک

دیشب چشمام خواب نداشت ، رفتم توی بلاگت ، دیگه اسمش "سهم من از این زندگی نبود خدایا" نبود ، شده بود "عاشقانه هایم برای تو"

مرورش کردم ، از اردیبهشت 87 ، از تاریخ هایی که نوشته بودی مهم ، رفتم تو گذشته ، رفتم تو کارتینگ و پیچ هایی که عاشق این بودم که بیفتم روت ، صدایی که شبها گوش میدادم تا بخوابم ، صبح هایی که بیدار میشدم فقط برای اینکه بودنمو ثابت کنم . . .

چقدر زود گذشت و با کیفیت ، چقدر لحظه لحظه های بودنمون پره ، دلم نمیخواد این لحظه ها خالی بشه

مقایسه کردم با الان

نه دیگه من اون آدم لجباز و غر غروام که بگم "خسیس یه تاکسی بگیراین سربالایی رو بریم بالا من پولشو میدم" ، نه تو اون آدم سختگیر و غیر قابل انعطاف که هی میگفت: "مگه پارکه؟ هنوز جای پیشرفت داری! هنوز اونیکه گفتم نشده!"

ما ساختیم ، ما واقعا با هم یه چادره وسط دشت رو تبدیل کردیم به یه خونه از بتن ، ما محکم ترین سنگ ها رو چیدیم و چه سیمان خوبی ریختیم ، حتی لغزشی بین آجرهامون احساس نمیشه

از این نمیترسم که بری

از این نمیترسم که نباشی

چون با همه وجودم درونم دارمت

حتی نبودنت من رو نابودم نمیکنه ، فقط ذره ذره آبم میکنه

چون شدی ذره ای از وجودم ، وقتی نباشی اون ذره وجودم آروم آروم آب میشه تا من رو بشکنه و بره

نمیدونم چرا ا مشب اینا رو مینویسم؟ حتی نمیدونم چرا دارم به رفتنت فکر میکنم؟ اما حالا که دارم فکر میکنم دوس دارم تو رو هم شریک کنم

هیچ وقت از رفتنت نترس ، منم قول میدم نترسم ، حتی میتونی تو اون لحظه باهام مشورت کنی چون منم این کار رو میکنم و از همین الان قول میدم خیلی بی طرفانه کمکت کنم. اما نترس ، توی رابطمون از هیچی نترس ، ترس اول بدبختیه رابطمونه. نترس که اگه راست بگی چی میشه؟ نترس که اگه ناراحت بشم چی میشه؟ نترس که اگه چیزی رو بخوای و بگی چی میشه؟

... منم نمیترسم

من از تو خیلی چیزا یاد گرفتم

اولیش صداقت بود ، حتی جر زدنهام کمرنگ شد

بعدیش جسارت بود ، گفتن حرفی که تو دلم بود و معذب نکردن خودم

در کنارشون قضاوت نکردن آدمها بود ، تو بی قضاوت ترین آدمی هستی که میشناسم و این قشنگترین تعریفی هست که از تو توی ذهنم دارم ، برام خیلی جالبه که هیچ کسی رو قضاوت نمیکنی ، حتی بدشکل ترین ها رو و با یه لبخند و یه اخم حرفتو روانه میکنی.

من با تو خیلی خودمم ، با تو خودم رو شناختم ، ابرازش کردم ، اعلام حضور کردم و سعی کردم آشفتگیهامو تبدیل به توانایی کنم . من سالهای سال ممنونتم ، چه باشی ، چه نباشی .

تو به من جرات انتخاب دادی ، جرات انتخاب رشته ، جرات انتخاب همراه و مهمتر از همه جرات خواستن.

امین من کنارت خیلی آرومم

این هم خوبه ، هم بد

آرامشی که کنارت دارم مثل یک پارچه نرم ابریشمی میمونه که دور آدم میپیچن و هیچ جوره دلت نمیخواد این نرمی رو از دست بدی ، این پارچه ابریشمی من رو وسوسه میکنه برای حفظ کردن شرایط

میدونی یعنی چی؟

یعنی آیدا بعد از 28 سال زندگی ای رو که میخواست در کنار آدمی که میتونست بهش عشق واقعی رو بورزه شروع کرد با امکاناتی که در اون احساس خوشبختی میکرد. از زندگی قبلیش سالها بود که تلاش میکرد فاصله بگیره ، نه از نظر مالی که از نظر احساسی ، زندگیش پر از تنش بود ، تنشهایی که الان مهمترین ابزاره کارش هستن برای شناسایی افراد ، اما الان سخته براش ، سخته گذشتن از شرایطی که با جون کندن و همه وجود به دست آورد . به طور مداوم میگه سالها دنبال همچین شرایط آرومی بوده ، سالها دلم میخواست وقتی میخوابم وجودم پر از عشق باشه و امنیت ، و حالا دارمش ، اگه جریانی خرابش کنه چی؟!

این جریان میتونه طوفان رفتن باشه که من با همه وجودم میخوامش ، فقط مقاومتی که نمیخوام آرامشم بهم بریزه مانع تلاش همیشگیم میشه.

ازت میخوام کمکم کنی ، نمیخوام آرامشم رو بگیری ، اما ازت میخوام که طلب کنی ازم ، اینهمه آسودگی برای من خوب نیست. ازم بخواه ، بخواه که مفید باشم ، یادآوری کن با چه هدفی خونه هستم ، نزار ترسم بهم غلبه کنه ، من به کمک تو احتیاج دارم برای برداشتن قدمهام ، دوباره همراهم باش.

خیلی حرف زدم ، اما دلم باز شد ، خیلیییی دوست دارم ، عمییییق و عاشقانه دوست دارم و هر لحظه که فیلم عاشقانه ای میبینم حس دوس داشتنم به تو غلغلک میشه که زار زار گریه میکنم ، من عاشق این احساسم به تو هستم.

مرسی که لایق عشق ورزیدنی ، مرسی که شب ها صدای نفس هات که میاد میتونم خدام رو شکر کنم ، مرسی که سنگینی پات روی پاهام علاوه بر اینکه دردش رو ساکت میکنه بهم امنیت میده ، مرسی که هنوز طعم لبهات خوشمزس و مرسی که بوی تنت مال منه و خوش بو ترین بوی دنیاست.

شبت قشنگ با ارزشترین داشته من.

برچسب: اذان صبح 27 خرداد 94,اذان صبح 27 خرداد,اذان صبح چهارشنبه 27 خرداد,اذان صبح روز 27 خرداد, نویسنده: پرنیا بختیاری تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 21:29

صفحه بندی