به نام "مجمع النازم"
دوباره مینویسم!
نه به این خاطر که گلگی ات را خوانده ام از ننوشتنم!
نه!
که بعد از اینهمه سال از خودم به من مشرف تری که اگر نخواهم نمیشود!
پس
دوباره مینویسم!
خودخواسته!
حال جسمی خوبی ندارم
اگر زیاد بیدار بمانم سرفه میکنم و بیدار میشوی
ساعت ۶:۴۲ صبح روز دوشنبه است در آخرین روزهای سال 2019
چند ساعت بیشتر نخوابیده ام
سمت چپ صورتم درد میکند از بس که چرکین است!
تیمار دارم بودی
مثل همیشه
پر از عشق و مهر و نگرانی
تو نه تنها همچنان همان قلب بزرگ هستی که راه میروی، بلکه مجمع الناز هم هستی.
چند روز دیگر ۳۷ سال تمام میشوم
۳۷ ساله سلامت!
عمر زیادش را کنارم بودی
در تمام چالش هایمان
آرامم کردی
به من آموختی
من را نه برای خودت، که برای خودم بهتر کردی
من را نه برای خودت، که برای خودم دوستم داشتی
و من شکرگزار لحظه لحطه این ۱۳ سالی هستم که با تو گذشت و چه خوش گذشت!
امروز نه برای اولین بار
(که شاید بارها از نگاه ها خوانده بودیم)
شنیدیم که ما امیدی هستیم که هنوز انسانیت زنده است.
نمیخواهم تعارف های مرسوم کنم و چه و چه و چه
تو باعث و بانی تمام اینهایی
یک زن قوی در عین حال شکننده
یک زن مدیر در عین حال نیازمند یادآوری
یک زن زیبا در عین حال جذاب
و من کنارت مکملی کوچک!
میدانی چرا دستم به نوشتن نمیرود؟
نه اینکه مغزم یخ زده باشد
و نه اینکه خدایی ناکرده ذره ای از احساسم به تو زیبا کم شده باشد
نه
فقط چون در تغییریم ناخودآگاه اثر میگذارد بر جزئیاتمان که :
⁃ تو کیو میشناسی که تو این چند سال عوض نشده؟
⁃ تو
⁃ این خوبه که من هنوز همونم بعد از اینهمه سال
⁃ آره
و همین دیالوگ مهر تائیدیست بر چرند گفتنم!
من تغییر نکرده ام
من با تو بهتر و بهتر شده ام
در آستانه ۳۸ سالگی دیگر دغدغه ام به دست آوردنهای بزرگ نیست
نگهداری از بزرگترین داشته هایم است
تو
تافی
عشقمان
و کوچولو یا کوچولوهای در راهمان
اگر کمتر حرف میزنم
کمتر مینویسم
کمتر شده ام
به حساب اشتباه نگذار
تو راست میگویی
من حامی بودن را بلدم
ولی برای تو خرجش میکنم
زییا سخن گفتن را میشناسم
ولی گوشهای تو تنها مستحق شنیدنش هستند
شاید اندکی تفاوت کرده ام
ولی در راستای رقیق شدنم است
کمی شل گرفته ام
و راضی ام
آری بانو
آری جذاب
آری مجمع الناز
من با تو راضی ام
و اگر بارها و بارها به عقب برگردم
بی شک
تو انتخاب منی برای قدم زدنهای مشترک زیر باران و برف
بابت تمام این سالها بالاخص سالی که گذشت از تو ممنونم
ممنونم که به تنهایی بار زندگیمان را بر شانه های نحیفت کشیدی و دم نزدی
و من با همه وجود امیدوارم بتوانم دوباره جبران کنم لحطه لحظه هایی که بر ما گذشت.
دوستت دارم آیدای من
تلاش کردم که سرفه نکنم تا بیدار نشی
ساعت ۷:۰۶ است!
دوباره تلاش میکنم برای کنارت به خواب رفتن
در جایی دور از منزل مشترکمان
در جایی دورتر از شهر مشترکمان
در جایی خیلی دورتر از کشور مشترکمان
و در تخت دو نفره و نصفیمان!
همراه و دوست و همسر
"دوستت دارم"
برچسب:
نویسنده: پرنیا بختیاری